تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان


۱۱ مطلب با موضوع «نگارخانه ی شیرین سخن :: اشعار کلاسیک» ثبت شده است

گرمی آتش خورشید فسرد

مهرگان زد به جهان رنگ دگر

پنجه خسته این چنگی پی

ره دیگر زد و آهنگ دگر

زندگی مرده به بیراه زمان

کرده افسانه هستی کوتاه

جز به افسوس نمی خندد مهر

جز به اندوه نمی تابد ماه

باز در دیده غمگین سحر

روح بیمار طبیعت پیداست

باز در سردی لبخند غروب

رازها خفته ز نکامی هاست

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

در هم آویخته می پرهیزند

برگها سوخته از بوسه مرگ

تک تک از شاخه فرو میریزند

می کند باد خزانی خاموش

شعله سرکش تابستان را

دست مرگ است و ز پا ننشیند

تا به یغما نبرد بستان را

دلم از نام خزان می لرزد

زانکه من زاده تابستانم

شعر من آتش پنهان من است

روز و شب شعله کشد در جانم

می رسد سردی پاییز حیات

تاب این سیل بلاخیز نیست

غنچه ام نشکفته به کام

طاقت سیلی پاییزم نیست


۴ ۴ ۱۰۱

۴ ۴ ۱۰۱


خیزید و خز آرید که هنگام

خزانست

باد خنک از جانب خوارزم

وزانست

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ

رزانست

گویی به مثل پیرهن

رنگرزانست

 

 


۳ ۴ ۶۰

۳ ۴ ۶۰


بر عشق توام نه صبر پیداست نه دل

            بی روی توام نه عقل بر جاست نه دل

این غم که مراست کوه قافست نه غم

             این دل که تراست سنگ خاراست نه دل

 


۱ ۲ ۴۲

۱ ۲ ۴۲


گفتی مرا که چونی در روی ما

نظر کن

گفتی خوشی تو بی ‌ما زین طعنه‌ها

گذر کن

گفتی مرا به خنده خوش باد

روزگارت

کس بی ‌تو خوش نباشد رو قصه

دگر کن

گفتی ملول گشتم ازعشق

چند گویی

آن کس که نیست عاشق گو قصه

مختصر کن

گفتی شدم پریشان از مفلسی

یاران

بگشا دو لب جهان را پر دُر و پر

گُهر کن

گفتی کمر به خدمت  بربند تو

به حرمت

بگشا دو دست رحمت بر گرد من

کمر کن

 


۰ ۲ ۴۵

۰ ۲ ۴۵


ای همدم روزگار چونی

بی من

 ای مونس و غمگسار چونی

بی من

 من با رُخ چون خزان خرابم

بی تو

 تو با رُخ چون بهار چونی

بی من

 

 


۳ ۲ ۵۴

۳ ۲ ۵۴


ناامید از در رحمت به کجا

شاید رفت

یارب از هر چه خطا رفت

هزار استغفار

 

 


۱ ۲ ۴۷

۱ ۲ ۴۷


خرد چشم جان است چون

بنگری

تو بی چشم شادان جهان

نسپری

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گیرد به هر

دو سرای

کسی کو خرد را ندارد

ز پیش

دلش گردد از کرده‌ی

خویش ریش

 

 


۱ ۱ ۵۲

۱ ۱ ۵۲


ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

    مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد    

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

       


۰ ۲ ۴۲

۰ ۲ ۴۲


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

 


۱ ۳ ۴۴

۱ ۳ ۴۴


دوش در حلقه ما قصه

گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله

موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو

در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه

ابروی تو بود

 


۰ ۳ ۳۳

۰ ۳ ۳۳


۱ ۲